۰۹/۱۱/۱۷

شانیار



نازلی تقریبن هر روز با روایت های هیجان انگیزی از شانیار میاد خونه، و بعد در حالیکه دستاش رو به چپ و راست تکون می ده تا اوج فاجعه رو خوب نشون داده باشه با چند تا نوچ نوچ شروع می کنه: مامان امروز شانیار...

اما اون چیزی که برای من خیلی جالبه نه کارای بد شانیار ، که واکنشهای مسئولانه و عاقلانه ی نازلیه،

مثلن یه بار توی صف شانیار هی به نازلی که جلوش وایساده بوده لگد می زده، بعد نازلی بدون اینکه به شانیار چیزی بگه یا بره به مدیر و ناظم و معلم که انگار همه حسابی از دست شانیار کفرین، شکایت کنه، رفته بود و جلوی صف وایساده بود... همین!

یا مثلن یه بار شانیار پیش از اومدن معلم داشته وایتبرد رو خط خطی می کرده، که نازلی رفته بوده و ازش ماژیک رو گرفته بود و وایتبرد رو هم پاک کرده بوده، انگار شانیار هم به این خاطر یه فحش حسابی به نازلی داده بود و یه لگد هم زده بوده، که بعد از اومدن معلم بچه ها همگی به معلم راپرت کارای شانیار رو داده بودن و بعد طبق معمول شانیار به دفتر مدیر فرستاده شده بود ....

جالبش اینجا است که نازلی در جواب من که چرا وایتبرد رو پاک کردی؟ گفت چون دوست نداشتم وقتی خانوم معلم میاد و وایتبرد رو می بینه شانیار رو دعوا کنه !

یا یه بار که شانیار پیش از اومدن معلم دویده بوده و رفته بوده حیاط و نمی خواسته توی کلاس باشه ، باز نازلی رفته بوده و کشون کشون شانیار رو آورده بود توی کلاس، چون نمی خواست شانیار باز تنبیه شه.

نمی تونم ادعا کنم این محبت و احساسات انسانی و عاقلانه اش به من رفته ! پس ناچارم اعتراف کنم در این موارد کپی مازیاره!

۰۹/۱۱/۱۶

مچ گیری نازلی


چند هفته ای میشه که نازلی هر شب پیش از خواب کیفش رو می بنده، شب اول بعد از اینکه خوابید کیفش رو چک کردم که درست گذاشته باشه، و چون درست گذاشته بود شب بعد چک نکردم و نازلی روز بعد،نه دفتر مشقش رو برده بود، نه کتاب فارسیش رو!

معلمش هم یه توبیخ کتبی حسابی منو کرد، فرداش هم که من رو توی مدرسه دید برای اینکه حسابی محکم کاری کرده باشه بهم گفت نازلی دیروز به خاطر اینکه کتاب و دفترش رو نیاورده بود گریه می کرد! و نازلی که کنار من وایساده بود با چشمایی گرد شده گفت نه من که گریه نکردم!خانم معلم که حسابی سنگ روی یخ شده بود یه ذره به نازلی نگاه کرد و گفت خوب، خیلی ناراحت شده بودی! نازلی هم نه گذاشت، نه ورداشت ، گفت نه ! ناراحت هم نشده بودم!

واقعن قیافه ی خانم معلم دیدنی شده بود! احتمالن اصلن حدسش رو هم نمی زد که نازلی بخواد این جوری مچش رو برای دروغ گوییش بگیره!

۰۹/۱۱/۱۵

دیکته شب!


بساطی دارم با این بچه من!

اصلن حاضر نیست موقع دیکته نوشتن، کلمه ها رو بخش کنه یا صدا کشی کنه، بهش بر می خوره ، فکر می کنه خیلی وارده و لازم نیست از این کارای مبتدی ها بکنه!

بعد هم که دیکته اش تموم میشه می بینم همه چیز رو درست نوشته اما برعکس! انگار دیکته اش رو توی آینه می بینی!

۰۹/۱۱/۱۲

مامان بد!



امروز یه مامان افتضاح بودم!

وقتی نازلی رفت مدرسه متوجه شدم کیف پولش رو نبرده، یعنی من یادم رفته بذارم توی کوله اش، و تازه بعدش از مدرسه زنگ زدن و گفتن که یادم رفته لباس ورزشی و کتونی های نازلی رو بذارم، فایده ای نداشت که بهشون بگم اونها به من نگفته بودن که قراره از این هفته بچه ها رو ببرن ورزشگاه ...

و بعد وقتی نازلی اومد کلی دلش از من پر بود، اون انقدر گرسنه اش شده بوده توی مدرسه که گریه کرده بوده،

انقدر که یکی از بچه های کلاس دومی از بیسکوییتش به نازلی داده بوده.

کتونی و لباس ورزشی هم نداشته، برعکس بقیه بچه ها ...

اما این بچه انقدر دل رحم و مهربونه که وقتی من خودم رو سرزنش کردم و گفتم که خیلی مامان بدی هستم ، پرید بغلم کرد و گفت نه مامان، تو خیلی مامان خوبی هستی...

۰۹/۱۱/۱۰

....



احسان فتاحیان اعدام شد...

و دیگر هیچ....

برای احسان



حتمن مهناز رو بارها دیده بودم، اما یه بارش خیلی واضح یادمه، اون بار که با خواهرم رفتم خونه شون، اون موقع خواهرم و مهناز هر دو دبیرستانی بودن!

تصویری که از مهناز توی ذهنم مونده یه دختر لاغر و قد بلند با موهایی بلند و بافته ، پوستی به لطافت برف با خالی سیاه روی گونه است...

مهناز اون روز در حالیکه زانوهاش رو بغل کرده بود و داشت گریه می کرد توی اتاق نشسته بود...انگار با نامادریش دعواش شده بود...

سالهای تلخ و سیاه 60 بود، و این بار من با خواهر کوچک مهناز هم کلاس شده بودم...

خواهر های بزرگ تر ما در حالیکه نوجوانهایی بیش نبودن با موج حادثه تا قلب مخوف ترین زندانها رفته بودن... خواهرم، گرچه بعد از 4 سال ، اما به سلامت برگشت...ولی مهناز نه ...هنوز زندان بود یکی دو سالی تا پایان حکمش مونده بود که تابستان تاریک 67 رسید، اون روزهای پر از دلهره رو یادم میاد مهناز هم جزء ممنوع الملاقاتی ها بود، جزء کسایی که گروه گروه به دار کشیده شدن، جزء کسایی که مزارشون مشخص نشد، جزء کسایی که حتی توی خونه شون براش بلند گریه نکردن تا شاید به پاداش این سکوت لااقل شماره ای از مزار گم شده اش داشته باشن....

..........

فردا باز قراره یکی دیگه بره پای چوبه دار... این قصه تلخ هنوز ادامه داره...

پ.ن. احسان فتاحیان فعال سییاسی کورد که به 10 سال زندان محکوم شده بود در اقدامی عجیب، در دادگاه تجدید نظر به اعدام محکوم شد...

۰۹/۱۱/۸

سورپریز مازیار


سال اول ازدواجمون بود، و ما یکی از بخشهای دور افتاده ی استان گلستان زندگی می کردیم، یه جایی به اسم خانببین، نزدیک علی آباد کتول، که قرار بود پروژه ی گازرسانیش رو مازیار اینا انجام بدن.

برای یکی از برنامه های کوه اومدیم رشت و بعد مازیار همون شب بعد از برنامه کوه برگشت و قرار شد من که حالم خوب نبود دو روز بعدش برگردم.

و دو روز بعد 4 خرداد بود، روز تولدم...

منم که آخر رمانتیک! فکر کردم مازیار می خواد یه تولد حسابی برام بگیره و کلی سورپریزم کنه و برای همین حالم رو بهونه کرد و گفت بمونم دو روز دیگه برگردم!

بگذریم از اینکه من 4 خرداد برای اینکه از رشت به گرگان برم چون بلیط نگرفته بودم چند تا ماشین عوض کردم و بالاخره ساعت 10 شب رسیدم خونه.

اما توی راه همش فکر می کردم الان مازیار بیچاره که کلی برای این اولین تولدم بعد از ازدواج برنامه ریخته چقدر از اینکه دیر کردم دلخوره و ..

سورپریز مازیار که توی راه پله هم مژده اش رو داد یه جعبه توت فرنگی بود که می دونست من خیلی دوست دارم و البته بعد از اینکه خونواده و دوستام زنگ زدن و تولدم رو تبریک گفتن تازه یادش اومد که اون روز، روز تولدم هم بوده!...

پ.ن.1 ایکاش بدونین مازیار چه وحشتی داره از اینکه دوباره این روزای خاص یادش بره

پ.ن.2 فردا سالگرد ازدواجمونه و من یه هدیه خیلی خوشگل برای مازیار گرفتم یه پکیج فوق العاده زیبا از یه جا سوییچی و کیف کارت اعتباری و یه خودکار و یه قلم

پ.ن.3 فردا وارد نهمین سال زندگی مشترکمون می شیم و من باور نمی کنم که فقط 8 سال با هم زندگی کردیم...